> نزديك لب آب

In order to view this object you need Flash Player 9+ support!

joomla templates and joomla extensions by zootemplate.com Get Adobe Flash player

نزديك لب آب

 

 

 

كلر كيگان در سال 1968 در ايرلند به دنيا آمد. در محيطي روستايي بزرگ شد. در هفده سالگي به امريكا رفت و شش سال ادبيات انگليسي و علوم سياسي خواند و از كالج نيواورلئان فارغ‌التحصيل شد. او از ساده‌ترين واژگان براي پيچيده‌ترين مفاهيم استفاده مي‌كند. داستان «نزديك لب آب» از چشم جوان نوزده ساله‌اي روايت مي‌شود كه بسيار آسيب‌پذير است،‌اما نام ندارد. هيچ تلاشي صورت نمي‌گيرد كه افكار و احساسات او را به رخ بكشد. در عوض خواننده را با داستان و موقعيت رها مي‌كند. تصوير او كم‌كم شكل مي‌گيرد و بعد رنگ مي‌بازد.
نزديك لب آب
امشب آمده‌ام بالكن و رنگ برنزه‌ي تيره‌اش در متن پيراهن سفيدش توي چشم مي‌زند. از زماني كه كمبريج ماساچوست را به مقصد خانه‌ي مادرش كه عمارت بالاخانه‌ي وسيعي در كنار ساحل بود، ترك كرد روزهاي زيادي گذشته. براي اين اتاق‌هاي بزرگ و درندشت اهميتي قايل نبود، با آن نيزه ماهي بزرگ بدجنسي كه روي ديوار سوار كرده بودند و آن همه آينه كه هر كاري مي‌كرد جلو چشمش بود.
در ساحل مي‌ماند و از زير سايبان به مردان شناگر با تخته شنا نگاه مي‌كرد،‌جواناني كه با هيكل صاف چپ و راست اين طرف و آن طرف مي‌رفتند. زن‌ها هم حمام آفتاب مي‌گرفتند. با كتاب و كلاه تابستاني دست دراز مي‌كردند و از توي يخدان‌هاي دم دست خود نوشيدني خنك بر مي‌داشتند. بعدازظهرها كه گرما طاقت‌فرسا مي‌شد مي‌رفت به سمت آب و يك كيلومتر از ساحل دور مي‌شد. حالا مي‌بيند كه موج‌هاي سنگين در آب كم عمق مي‌شكند. حالا موج پيش مي‌آيد. سفيدي ماسه‌هاي پا خورده را پاك مي‌كند.
پليكان‌هاي قهوه‌اي گنده‌اي كه نشاني از گذشته‌اند و برباد تكزاس مي‌سرند، كنار آب مي‌مانند و سايه‌هاي‌شان مثل نگهبانان در كنارشان چسبيده.
مادرش توي ساختمان با ناپدري اش كل‌كل مي‌كرد، ميليونري كه صاحب اين عمارت درندشت بود. بعد از جدايي پدر و مادرش، مادرش گفت كه عاشقي كار دل است و بعد از مدتي با همين مرد ميليونر عروسي كرد. حالا صداي بحث‌شان را مي‌شنيد، اول درگوشي بود و بعد اوج مي‌گرفت. داستان امروز و ديروز نبود.
«ريچارد حواست را جمع كن، دوباره شروع نكن!»
«كي شروع كرد؟ كي؟»
«محض رضاي خدا. امروز تولدش است.»
«من كه حرفي نزدم».
مرد جوان سرش را پايين مي‌اندازد.
جوان چشم مي‌دوزد به پايين و مادري را مي‌بيند كه پا به درون آب داغ مي‌گذارد. صداي جيغ بچه‌ها گوش فلك را كر مي‌كرد كه اين طرف و آن طرف مي‌دويدند و سر به سر هم مي‌گذاشتند. به اين جور مسائل خانوادگي عادت داشت. فقط نمي‌دانست چرا يك كاره بلند شده و به اين‌جا آمده در حالي كه مي‌توانست، همان‌جا توي كمبريج بماند، تي‌شرت و شلوارك بپوشد و با كامپيوتر شطرنج بازي كند و ليوانش دم دستش باشد. دكمه سر دست‌ها را از جيب درآورد، هديه‌اي كه مادر بزرگش كمي پيش از فوت به او داده بود. دكمه سردست‌ها روكش آب طلا داشت و حالا بر اثر مرور زمان رنگ طلا رفته و فلز زير آن معلوم شده بود.
وقتي مادر بزرگش بار اول ازدواج كرده بود، به شوهرش التماس مي‌كرد كه او را به كنار اقيانوس ببرد. آن‌ها كشاورز بودند و در تنسي خوك پرواربندي مي‌كردند. مادربزرگ گفت چشمم به اقيانوس اطلس نيفتاده است. مي‌گفت اگر آن‌جا را ببيند، شايد سر و ساماني بگيرد. نمي‌توانست شرح بدهد، چيزي شنيده بود، همين. هربار به شوهرش مي‌گفت برويم كنار دريا، فقط يك جواب مي‌شنيد: «پس كي به حيوان‌ها غذا بدهد؟»
«خوب مي‌سپاريم به همسايه‌ها.»
«زن عقلت كجا رفته. تمام زار و زندگي‌مان همين چند تا حيوان است.»
چند ماهي گذشته و بچه‌ توي شكم او رشد مي‌كرد و مادر سنگين‌تر مي‌شد. دست آخر از خير اقيانوس گذشت. يك روز يكشنبه شوهرش شانه‌ي او را گرفت و تكان داد و بيدارش كرد. گفت: «بلند شو، مارسي، بلند شو بارمان را ببنديم و به كنار دريا برويم.»
آفتاب نزده سوار ماشين شدند. تمام روز راندند. مناظر اطراف از سبزي تپه‌هاي پر دار و درخت و مزارع سرسبز به زمين‌هاي خشك بي آب و علف با نخل‌هاي بلند تبديل مي‌شد. وقتي رسيدند آفتاب پر بود. بيرون آمد. از ديدن اقيانوس اطلس زبانش بند آمد، اقيانوس تا چشم كار مي‌كرد گسترده بود. در آفتاب دم غروب رنگ آن به سبزي مي‌زد. انتظارش را نداشت. به نظرش محلي باير و دورافتاده و ملال‌آور آمد كه بوي خزه‌هاي دريايي و جيغ پرنده‌هاي دريايي كه بر سر پس مانده‌هاي ساحل دعوا مي‌كردند، آن را غير قابل تحمل مي‌كرد.
بعد شوهرش ساعت مچي خود را باز كرد و گفت: «ببين مارسي از حالا يك ساعت وقت داري، اگر تا آن موقع برگشتي، برگشتي وگرنه بايد پاي پياده خودت به خانه برگردي.»
نيم ساعت پابرهنه در كنار دريا قدم زد و كنار آب چرخيد. بعد برگشت و در پناه درختان كنار جاده به شوهرش چشم دوخت، پنج دقيقه بعد از ساعت مقرر شوهرش در ماشين را محكم بست و استارت زد. تا آمد سرعت بگيرد و بزند به جاده، پريد جلو و ماشين را نگه داشت.
سوار ماشين شد و رفت تا باقي عمرش را با مردي سر كند كه اگر دير جنبيده بود، بدون او به خانه بر مي‌گشت.
جشن تولد 19 سالگي‌اش را با شامي در كافه لئوناردو جشن گرفته بودند، يكي از آن رستوران‌هاي درجه اول خوراك دريايي كه به خليج مشرف بود. مادرش ژاكت و شلوار سفيدي به تن داشت با كمربندي سنگ‌دوزي شده كه در بالكن به او پيوست.
«عزيزم به تو افتخار مي‌كنم.»
مي‌گويد: «مادر» و او را در آغوش مي‌كشد. زن كوتاه قد و آتشين مزاجي است. چشم مي‌دوزد به آب.
مي‌گويد: «مادر كراوات مرا درست مي‌بندي؟ هيچ وقت نتوانستم درست گره بزنم.»
مادرش گره‌ي كراوات او را بيش از حد لازم سفت مي‌بندد.
مي‌گويد: «جانمي. ستاره‌ي مجلس مي‌شوم. خيال مي‌كني چند تا از مادرها مي‌توانند با افتخار بگويند پسر من به هاروارد مي‌رود؟ من دختر يك مزرعه‌دار چوبدار اهل تنسي هستم و پسرم به دانشگاه هاروارد مي‌رود. هر وقت حالم بد مي‌شود و احاس سرخوردگي مي‌كنم همين كه به اين قضيه فكر كنم حالم خوش مي‌شود.»
«مامان!»
«ببين حواست را جمع كني همه‌ي اين‌ها مال توست. او كه بچه ندارد. ببينم خيال كردي بي‌خودي زنش شدم، من همه‌اش به فكر آينده‌ي تو هستم.»
همان موقع ميليونر معروف مي‌آيد و سيگار برگي روشن به دهان دارد و يك نفس فوت مي‌كند به تاريكي شب. به نظر مي‌رسد آدمي معمولي باشد با سفيدترين دنداني كه پول براي آدم تهيه مي‌كند. مي‌گويد: «ببينم حاضريد؟ من كه آن‌قدر گرسنه‌ام يك بچه كوچولو هم بخورم سير نمي‌شوم.»
صاحب رستوران ميليونر را حسابي تحويل مي‌گيرد و آن‌ها را تا سر ميزشان همراهي مي‌كند. يك ديس خرچنگ مي‌آورند. ميليونر با دست مي‌خورد و تمام مي‌كند و بشكني مي‌زند كه پيشخدمت بيايد. پيشخدمت چوب پنبه‌ي در بطري را با سر و صدا مي‌پراند و ليوان او را پر مي‌كند. هميشه از همين جنس مي‌خورد.
«ببينم اين مردك كلينتون را مي‌شناسي؟‌همين رئيس جمهور منتخب! مي‌خواهد هم‌جنس‌بازها را توي ارتش راه بدهد. خجالت هم نمي‌كشد. چي فكر كردي؟ او هم از هاروارد درآمده، نه؟»
مادرش مي‌گويد: «ريچارد.»
«اشكالي ندارد مامان، خوب من فكر نمي‌كنم...»
«بعدش چي. لابد بعدش هم مي‌خواهد زن‌هاي‌شان را مربي شنا بكند و بياورد توي مجلس سنا؟»
«ريچارد!»
«حسابش را بكنيد، چه ارتشي مي‌شود! يك مشت هم‌جنس باز عوضي كه ارتش امريكا را تشكيل مي‌دهند. با اين‌ها مي‌شود مملكت نگه داشت؟ ما دو تا جنگ جهاني را با اين راتش برنده شديم؟ نمي‌دانم اين مملكت كجا مي‌خواهد برود.»
بوي تربچه و ترشي از آشپزخانه بلند مي‌شود. يك لابستر خرچنگ آب شيرين توي مخزن آب رها مي‌شود. اما پيشخدمت مجالش نمي‌دهد و با تور به دام مي‌اندازد.
مادرش مي‌گويد: «بابا بس كنيد، سياست را بگذاريد كنار. امشب شب پسرم است. ترم گذشته معدلش 75/3 بوده، ريچارد.»
«75/3؟‌بد نيست»
«بد نيست؟ همين 75/3 بالاترين نمره‌ي هاروارد است!»
«مامان!»
«نه اين دفعه ساكت نمي‌نشينم! توي كلاس نفر اول شده و نوزده سالش است! همين الان يك مرد كامل است. به افتخارش!»
ميليونر ليوان خود را پر مي‌كند. «خيلي خب. به افتخار زرنگ‌ترين پسر كل ايالت فلوريدا! و به اميد روزي كه از اين عوضي‌ها تو ارتش نداشته باشيم.»
لبخند مادر روي صورتش مي‌ماسد: «اي گندت بزند، ريچارد! چه‌قدر سياست!»
«چي شده؟ شوخي كردم. شوخي كردن كه گناه نيست؟»
پيشخدمت با سيني استيل مي آيد. ماهي توربوت براي بانو، ماهي آزاد براي آقا پسر و لابستر براي ميليونر. ميليونر باز نوشابه مي‌خواهد.
مي‌گويد: «خوب توي دانشگاه هاروارد لابد از اين خانم‌هايي كه سرشان به تن شان بيرزد هست. منظورم از آن قشنگ‌هاست.»
«در هاروارد مبناي پذيرش قيافه نيست، هوش است.»
«خيلي خب، بهترين و قشنگ‌ترين كه با هم جور هستند. چرا تو با آنها دوست نمي‌شوي؟»
ميليونر دستمال سفره را در يقه‌اش مي‌كند و پوست خرچنگ را مي‌شكافد و گوشت آن را در مي‌آورد. «بايد مثل مگس دور و برت ويزويز كنند. مرد جواني مثل تو كلي هواخواه دارد. من هم سن و سال تو كه بودم هفته‌اي يكي عوض مي‌كردم.»
مادر مي‌گويد: «از اين زيتون‌ها بخور. اين زيتون‌ها خوشمزه است.»
در سكوت باقي غذا را مي‌خورند، ميليونر دوست دارد روي غذايي كه مي‌خورد تمركز كند. چند دقيقه بعد سرآشپز مي‌آيد و در گوش ميليونر پچ پچ مي‌كند. چراغ‌هاي دور ميزشان را خاموش كرده‌اند. يك پيشخدمت مكزيكي كيك روشن را از آشپزخانه مي‌آورد و تولد مبارك مي‌خواند. يك كيك صورتي، صورتي‌ترين كيكي كه پسر جوان ديده، مثل كيكي كه در جشن تعميد دخترهاي دوقلو سرو مي‌كنند. ميليونر نيشش باز است.
مادرش مي‌گويد: «يك آرزو كن عزيزم!»
پسر چشم مي‌بندند و آرزويي مي‌كند بعد با يك فوت محكم شمع‌ها را خاموش مي‌كند. ميليونر كارد بر مي‌دارد و آن را به قطعات نامساوي مي‌برد. درست مثل نقش رنگ روي كيك. پسر تكه توي دهان خود مي‌چپاند و بعد خامه‌هاي تزئيني‌اش را مي‌ليسد. ميليونر دست دراز مي‌كند و دستان مادرش را كه انگشترهاي جواهر نشان دارد در دست مي‌گيرد.
مادرش مي‌گويد: «تولدت مبارك پسرم. او را مي‌بوسد.»
پسر بلند مي‌شود و لب و دهان خود را پاي مي‌كند و در دل از آن‌ها تشكر مي‌كند كه تولدش را جشن گرفته‌اند. صداي مادرش را مي‌شوند كه اسم او را صدا مي‌زد.
پيشخدمت دم در مي‌گويد: «شب به خير قربان» حالا از بزرگراه مي‌گذرد و در ميان اتوبوس‌هايي كه با سرعت مي‌گذرند جاي خالي براي خودش پيدا مي‌كند. بچه‌هاي دانشكده خوش‌گذراني مي‌كنند و مي‌پرند هوا و جيغ مي‌كشند.
پايين در ساحل موج بالا آمده، آب در باد شبانه سنگين مي‌نمايد. گره‌ي كراوات را شل مي‌كند و قدم مي‌زند و زمان را گم مي‌كند. بالا دم اسكله قايق‌هايي كه با طناب بسته‌اند در آب مي‌لرزد. به مادربزرگش فكر مي‌كند كه به طرف اقيانوس آمده بود. مي‌گفت اگر فرصت دوباره زندگي كردن پيدا كند، حاضر نمي‌شود سوار ماشين شود و به كنار دريا برود. مطمئن بود كه اگر آن‌جا مي‌ماند و به ماشين شوهرش نمي‌رسيد، در بهترين حالت مي‌شد يك خياباني كه بايد نانش را از جاي ديگر تامين مي‌كرد. نه بچه زاييد و بزرگ كرد. وقتي نوه‌اش پرسيد چي باعث شد كه برگردي و سوار ماشين شوي گفت: «آن دوره‌اي كه ما در آن بزرگ شديم، اقتضا مي‌كرد. اعتقاد داشتم. فكر مي‌كنم چاره‌اي نبود جز آن راهي كه انتخاب كردم.»
مادر بزرگش حالا مرده است. همان زني كه پدر و مادرش از هم جدا شدند، او را بزرگ كرد، زن چنان محكم بغلش مي‌كرد كه دردش مي‌آمد. حتي يك روز هم نشده به او فكر نكند و غيبت او را حس نكند. مادر بزرگش مرده و او حالا نوزده ساله است و زنده و نفس مي‌كشد. در هاروارد نمره‌اش الف است و در مهتاب در ساحل قدم مي‌زند. قرار گذاشته هيچ وقت زن نگيرد.
اين را خوب مي‌داند. آب به سرب مذاب مي‌ماند. كفش‌ها را در مي‌آورد. پا برهنه وارد آب شور مي‌شود. موج‌هاي سفيد پيش مي‌آيد و موج شكن‌ها واضح به چشم مي‌خورد. موج‌هاي در تاريكي ديده مي‌شود. احساس مي‌كند پاك نيست، بوي دود سيگار از لباس‌هايش مي‌آيد. لباسش را در مي‌آورد، دكمه سر دست‌ها را با احتياط توي جيب شلوار مي‌گذارد و لباس‌هايش را روي سكو كپه مي‌كند. خود را به موج سفيدي كه پيش مي‌آيد مي‌زند. آب خيلي سرد است. شنا مي‌كند. حس مي‌كند پاك شده. شايد فردا برود. به دفتر هواپيمايي زنگ بزند، پروازش را عوض كند و به كمبريج برگردد.
وقتي به موج‌هاي كف‌آلود سفيد مي‌رسد، راحتي مي‌شود. آب عميق‌تر است. حالا كه شب شده موج‌ها سهمگين‌تر است. پيش از آن‌كه برگردد به ساحل نفسي مي‌گيرد. پايش را به كف ماسه‌اي مي‌رساند،‌موجي از سرش رد مي‌شود. او را جاكن مي‌كند و به عمق مي‌برد. پايش به زمين سفت نمي‌خورد. قلبش تندتر مي‌زند. چند قلپ آب مي‌خورد، جلوتر مي‌رود تا جاي كم عمقي بيابد. دلش نمي‌خواست آن همه بنوشد. دلش نمي‌خواست براي شنا به آب بزند. فقط مي‌خواست كثافت آن شب را از خود بزدايد. تلاش مي‌كند نفس كم نياورد. زير آب مي‌رود، فكر مي‌كند راحتر‌تر است كه فقط براي نفس گرفتن به سطح آب بيايد. نور عمارت را در ساحل مي‌بيند. معلوم نيست فكر مادر بزرگش از كجا به ذهن او هجوم مي‌آورد، مادر بزرگي كه بعد از عمري يك ساعت فرصت مي‌كند به لب آب بيايد و پا به داخل آب نمي‌گذارد، هر چند هم شناگر قابلي بود و هم قدرت بدني خوبي داشت. وقتي از او پرسيد، چرا گفت نمي‌دانست عمق آن چه‌قدر است. گودي آن از كجا شروع مي‌شود و جا به پايان مي‌رسد. پسرك شنا مي‌كند و روي امواج به سمت ساحل مي رود به سمت عمارت روشن. راه درازي است، اما چراغ‌هاي روشن عمارت راهنماي خوبي به نظر مي‌آيد. وقتي به قسمت كم‌عمق مي‌رسد مي‌خزد و دمر بر ماسه‌ها مي‌افتد. نفسش به زور در مي‌آيد و دور و برش را نگاه مي‌كند تا لباس‌هايش را پيدا كند، اما موج لباس‌هاي او را برده. به فكر نخستين موجوداتي مي‌افتد كه از آب به خشكي افتادند، به تواني كه در خود سراغ داشتند تا در خشكي زنده بمانند فكر مي‌كند. به جوانان كمبريج فكر مي‌كند، ناپدري‌اش كه مي‌گويد هاروارد، خيال مي‌كند هاروراد اسم اوست، به الماس‌هاي مادرش فكر مي‌كند كه به ستاره‌هاي بدلي مي‌ماند و به آرزويي كه خودش كرد، آرزوي يك زندگي عادي و معمولي.

 

 

 

تماس با ما

محبوب کنید