> گردش

In order to view this object you need Flash Player 9+ support!

joomla templates and joomla extensions by zootemplate.com Get Adobe Flash player

گردش

 

 

 


ليندا سك سن متولد واشنگتن، 1952، درباره ليندا سك سن هرچه گشتم كم‌تر اطلاعات پيدا كردم. در كتابشناسي آثارش دو مجموعه داستان هست. در بخش تاريخ و فلسفه‌ي دانشگاه مونتانا تدريس مي‌كند. بر مبناي داستان «گردش» در سال 2011 فيلمي ساخته شد كه نامزد دريافت جايزه‌ي بفتا شد. اما سرانجام او را يافتم و اين داستان را با اجازه‌ي خودش ترجمه كردم.
گردش
سه بانوي سالخورده، كه كلي زيورآلات به گردن كشيده ي خود انداخته بودند، به هم كمك كردند و لنگ‌لنگان از تاكسي پياده شدند. به پياده‌رو تن كشيدند. به طرف خانه مي‌آمدند، موهاي سرشان فرفري بود و سرشان مدام لق مي‌خورد. پسرك از پشت پرده چشم دوخته بود به آنها و منتظرشان بود. مثل فيلم سه قوي متحرك بودند كه روي درياچه‌اي پريده رنگ مي‌خراميدند و پيش مي‌آمدند، اما پروژكتور معيوب باعث مي‌شد كه تصوير پرش داشته باشد. انگار اين تصاوير زيبا عيب و ايرادي نداشتند و صرفا خطاي باصره آنها را معيوب نشان مي‌داد.
داخل خانه روي صندلي‌هاي علياحضرت آن جلوس كردند، خيلي خشك و رسمي، حالت شق و رق‌شان به علت پادردي بود كه داشتند. مثل پرندگان دريايي بودند كه آنها را هم به خشكي فرستاده بودند و هم وادارشان كرده بودند به لباس انسان درآيند كه به آنها نمي‌آمد. پسر كوچولو ماشين‌هاي اسباب بازي‌اش را نزديك پاي آنها روي قالي پيش مي راند و از دهان خود صداي حركت ماشين‌هاي توي بزرگراه را در مي‌آورد كه آن‌ها را سرگرم كند. زير چشمي به پاي آن‌ها نگاه مي‌كرد، درست مثل نگاه كردن به دوربين خالي بود. زن‌ها مثل پرنده‌هايي كه روي هر نيم‌كره ي سرشان يك چشم دارند سرشان را به اين‌سو و آن‌سو مي‌چرخاندند تا پسر را خوب ببينند.
مادر پسرك كيكي با چهار شمع آورد و فنجان‌هاي چيني استخواني با ليواني شير و توت‌فرنگي جلو آنها گذاشت.
اولين پيرزن گفت: «واي اين‌جا را نگا كن! نوشته رابرت! هم اسم توست»
پسرك ريسه رفت و روي قالي ولو شد و داد زد: «نه امروز تولدم است لوئيز جان!» بعد هم با ادب و احترام اسم‌شان را گفت و يكي يك صفت خوشگل به آن‌ها چسباند. لوئيز‌جان، اوليوياي نازنين و روت خوشگل. هر بار اين اسم‌ها را مي‌گفت چشم‌شان برق مي‌زد، مثل موجي كه روي سطح آب پخش مي‌شد.
روت گفت: «واي اين جعبه‌ي قشنگ هم مال توست. نوشته تولدت مبارك. رابرت كاغذ كادو را پاره كرد و پيراهني از توي آن درآورد كه روي سينه‌اش شيري با يال كاموايي تكه‌دوزي كرده بودند و دم پارچه‌اي به آن دوخته بودند. دكمه‌ها را اشتباهي انداخت و انگشت‌هاي روت را تماشا مي‌كرد كه خطاي او را اصلاح مي‌كرد. انگشت‌هاي گره‌دار مثل تركه‌هاي رنگ پريده بود، رابرت شك داشت كه آن انگشت‌ها دكمه‌ها را درست ببندند. نمي‌دانست همين انگشت‌ها آن شير را روي پيراهن دوخته.
مادرش شمع‌ها را روشن كرد، خانم‌ها ترانه‌ي تولدت مبارك رابرت جان را خواندند. صداي‌شان انگار از ارگ ترك خورده‌اي بيرون مي‌آمد. اوليويا يك جعبه مداد رنگي داد كه موقع استفاده رنگ‌شان عوض مي‌شد. رابرت عكس آن‌هار ا كشيد. خانم‌ها از ديدن خودشان كه به صورت شكل‌هاي شناور بدون دست و پا و انگشت‌هاي چسبيده به دو طرف و هيكل‌هاي وارفته كه هر كدام يك ناف گنده داشتند، خنديدند. پسر نقاشي را به اوليويا داد.
زن تشكر كرد: «اصلا انتظار نداشتيم روز تولدت هديه‌ي به اين قشنگي بگيريم» نقاشي را دست به دست مي‌چرخاندند و ذوق مي‌كردند.
لوئيز بسته‌اي به او داد كه كلي گره‌ي پاپيوني شبيه حيوان كوچك داشت. رابرت تصميم گرفت آن را به همان شكل نگه دارد و توي آن را نگاه كنه. خانم‌ها خنديدند و چشمك زدند. پسر كيك‌ها را بين آن‌ها تقسيم كرد و آن‌هها مثل پرنده‌هايي كه با خرده نان آغشته به خامه روبه‌رو شده‌اند بر سر آن ريختند. رابرت سعي كرد كه خوردن‌شان تمام شود. دست به دامن ابريشمي اوليويا جان شد و دست مرطوب خود را به آن ماليد. «حالا برويم سر قصه.»
مادر بشقاب‌ها را جمع كرد و آن‌ها را تنها گذاشت تا به مراسم خود برسند.
اوليويا گفت: «قصه‌ي امپراتوري كه پوست نداشت.»
لوئيز حرف او را تصحيح كرد: «لباس نداشت»
روت تاكيد كرد: «بدن نداشت»
قصه‌هاي اوليويا اول ديواري محكم ايجاد مي‌كرد و با يك كلمه آن را سوراخ مي‌كرد تا آن طرف ديوار ديده شود. داستان خود به خود پيش مي‌رفت. سوراخ توي داستان قديمي خودش يك داستان بود. براي درك آن هم بايد تا آخر دنبالش مي‌كردي.
گفت: «يكي بود يكي نبود. امپراتوري بود كه پوست نداشت. مثل مجسمه‌هاي عاج، مثل بالش‌هاي ساتن كرم رنگ با بندهاي ظريف قرمز و آبي. امپراتور خيلي دلش مي‌خواست دو نكته را بداند و اول اين‌كه چرا بين اين همه آدم فقط او پوست ندارد و دوم اين‌كه چرا نمي‌تواند زن بگيرد. ثروت فراواني داشت و بسيار زيبا و جذاب بود. دو خانم ديگر ابرو بالا انداختند. به اين نتيجه رسيد كه اين خودش معمايي است. قرار شد هر كس اين معما را حل كند زن امپراتور شود. سرانجام شاهزاده خانم زيبايي با موهاي طلايي و لباس شب گل‌دوزي شده آبي رنگ به كاخ آمد.»
لوئيز ادامه داد: «به پادشاه گفت، من براي شما لباسي بافته‌ام از موهاي طلايي خودم. وقتي اين لباس را به تن بكشيد با اين بند سبز كه از شاخه‌هاي درخت مو كنار كليسا تافته‌ام، آن را محكم ببنديد. معماي پوست شما در اين است كه بايد تور تن شما بپيچد، درست مثل قالب تن، شما را پيدا مي‌كند و مثل شاخه‌ي مو راهش را مي‌كشد و رو به بال مي‌رود.»
اوليويا كه مي‌دانست اگر داستان خوب گفته نشود ممكن است داستان لو برود، يك هو پريد وسط حرف او: «امپراتور پوست را به تنش كشيد. و بند آن را گره زد و رفت جلو آينه بعد به خود گفت اين پوست مثل توبره است كه پر از گردو كرده‌اند و با بند كفش بسته‌اند. آن را كشيد و پاره كرد. شاهزاده خانم گريه كنان راهش را كشيد و رفت.»
لوئيز چند بار در سكوت پلك زد تا روت هيجان‌زده كه با احتياط آب دهانش را جمع مي‌كرد گفت: «ولي يك شاهزاده خانم ديگر آمد و گفت مي‌خواهد معماي او را حل كند. گفت بدون پوست بودن مزيتي است كه با آن دنيا را بي‌واسطه درك مي‌كند و يك ذره هم درد و رنج دنيا را حس نمي‌كند. روت گفت: «اين شاهزاده خانم پوست خودش را كند تا شبيه امپراتور شود و به همسري او درآيد.»
اوليويا حرف او را قطع كرد: «بله و خودش را روي فرش سلطنتي پخس كرد.»بيست خدمتكار كاخ سلطنتي بيست روز تمام زور زدند تا او را قطره قطره از روي فرش جمع كنند.
لوئيز و روت به اوليويا نگاه كردند. رابرت فقط داستان را مي‌شنيد و به داستان و اختلاف راوي‌ها كاري نداشت. گفت: «خب بعد يك شاهزاده خانم ديگر آمد.»
اوليويا گفت: «بله رابرت حالا نوبت توست. تو بايد از شاهزاده خانم‌ها بگويي.»
رابرت گفت: «بله اين شاهزده خانم، قرمز و آبي و سبز و خوشگل به پادشاه گفت من يك پوست خوب به شما مي‌دهم كه تن‌تان كنيد. پوست بهترين سگش را كند كه خيلي هم دوست داشت و به شاه داد. سگ مرد ولي پادشان گفت: «اين پوست را دوست دارم. چون هم نرم است و هم به من يك دم مي‌دهد كه تكان بدهم.»
لوئيز گفت: «اما رابرت معما اين‌طور حل نمي‌شود»
اوليويا براي اين كه خيال او را راحت كند گفت: «چرا مي‌شود؟» همه منتظر ماندند كه ادامه دهد. اما گفت: «تو بگو رابرت». دو خانم ديگر فهميدند اوليويا نمي‌تواند داستان را ادامه دهد.
رابرت گفت: «خب، اوليويا جان راز اين است كه حيوان‌ها پوست خوبي دارند و آدم‌ها از دم خوش‌شان مي‌آيد.»
اوليويا گفت: «خب پس فهميدي چي شد؟»
روت گله كرد: «خب چرا امپراتور از اول پوست نداشته؟ اين هم قسمتي از معماست.»
رابرت با اعتماد به نفس گفت: «براي اين‌كه ما بتوانيم يكي برايش پيدا كنيم.»
اوليويا گفت: «كافي نيست، رابرت». پسر احساس كرد منظورش اين است كه بيشتر توضيح دهد.
پرسيد: «براي اين كه بايد پيش از عروسي كردن بتواند توي تن خودش را ببيند؟» اوليويا داد زد: «من خودم جوام معما را بلد نبودم.» انگار بال درآمده بود. آن دوتاي ديگر براي پسر كف زدند.
لوئيز گفت: «يادت نرود كه قبل از عروسي با يك شاهزاده خانم نگاهي به توي خود بيندازي.»
رابرت كه كوتاه نمي‌آمد گفت: «خب اگر زيادي منتظر پوست بماني، پوست دم‌دار گيرت مي‌آيد.» آنها خنديدند و او را نواز كردند. اما پسر متوجه شد كه جواب آخرش به خوبي قبلي نيست. نمي‌فهميد چرا خودش حاضر است كه يك دوجين شاهزاده خانم را با يك دم عوض كند.
خانم‌ها بلند شدند كه بروند. پسرك صورت‌هاي پودر زده‌ي لاغر آنها را بوسيد و احساس كرد كه پوست‌شان كاملا اندازه‌شان نيست. اوليويا كه او را بوسيد گفت: «رابرت هيچ وقت بعد از حل معما به فكر نتيجه‌ي اخلاقي نباش.»
وقتي خانم‌ها به زحمت توي تاكسي جا گرفتند، مثل پرنده‌هاي بزرگي بودند كه با صندوق‌هاي بزرگ مشبك راهي بازار مي‌كنند. دستكش‌هاي سفيد را به سمت خانه تكان دادند، به فضاي خالي پرده‌ي كنار رفته.

 

 

 

تماس با ما

محبوب کنید