> كيك تولد

In order to view this object you need Flash Player 9+ support!

joomla templates and joomla extensions by zootemplate.com Get Adobe Flash player

كيك تولد

 

 

 


دانيال لاينز در سال 1960 در ماساچوست به دنيا آمد. ساكن چارلستون ماساچوست است. روزنامه‌نگاري مستقل است كه داستان هم مي‌نويسد و مجموعه‌ي داستان كوتاه «آخرين مد خوب» كه داستان «كيك تولد» را از آن برداشته‌ام و «روزهاي سگي» را منتشر كرده است. منتقدين درباره‌ي مجموعه‌ي «آخرين مرد خوب» گفته‌اند داستان‌هاي لاينز علي رغم نگاه تيره‌ي شخصيت‌هايش خواننده را با حسي ماندگار از رستگاري، با اعتقاد به قدرت روحي بشر براي بقا و اشتياق براي خوب بودن به تامل وامي‌دارد.
كيك تولد
هوا سرد بود و روشنايي روز از پهنه‌ي آسمان عقب مي‌نشست. بوي ميوه‌ي گنديده‌ي توي گاري‌ها خيابان را برداشته بود و با اين‌كه بوي ترشال در هوا موج مي‌زد، ولي آن‌قدرها هم نامطبوع نبود. لوچيا به اين بوها عادت داشت و چون روزهاي جشن دوره‌ي كودكي‌اش را به ياد او مي‌آورد، از آن لذت مي‌برد، درست مثل كشاورزها كه از بوي تپاله در مزرعه‌ها لذت مي‌بردند.
ساعت از 6 گذشته و مغازه‌هاي خيابان نيوبري بسته بود، ولي مي‌دانست كه لورنزو به خاطر او نمي‌بندد. لوچيا عجله نداشت. پيري قوت پاهايش را از او گرفته بود. پاهايش باد كرده و آب آورده بود و وقتي راه مي‌رفت و ران‌هايش مي‌جنبيد، درد بيش‌تري مي‌كشيد.
كنار نيمكت ايستاد، مي‌خواست بنشيند، ولي مي‌دانست كه دولا شدن و بعد بلند شدن به مراتب سخت‌تر از تكيه به پشتي نيمكت است. صبر كرد تا نفسي تازه كند. بعد به طرف آخرين چهارراه نزديك قنادي راه افتاد. لورنزو آن‌جاست. منتظر مي‌ماند. مگر از جنگ به اين طرف هر شنبه به قنادي نرفته؟ مگر همان كيك سفيد با لايه‌ي شكلاتي مورد علاقه‌ي نيكو را نخريده؟
وقتي آويز بالاي در جرنگ جرنگ صدا كرد و در سنگين شيشه‌اي پشت سر لوچيا بسته شد، لورنزو گفت: «بوناسرا، سينيورا رونساولي، دلواپس‌تان شدم.»
به لورنزو ناپولي جوان اصلا نمي‌آمد، نگران چيزي باشد. تعجب كرد. هيچ‌وقت آن‌قدر كه به پدرش اعتماد داشت به لورنزو نداشت.
ماريا مندس دخترك پورتوريكويي كه توي رخت‌شوي خانه كار مي‌كرد، جلو ويترين شيريني‌ها ايستاده بود. لورنزو به ماريا گفت: «استه اس لاسينيورا، (اين همان خانم است.)» اين روزها پورتوريكويي‌ها همه‌جا بودند، با ماشين‌هاي درب و داغان و بچه‌هاي جيغ جيغو و مردهايي كه مدام كنار پياده رو بطري سر مي‌كشيدند، تو در و محل ولو بودند. اجاره‌ها بالا مي‌رفت و صاحبان بنگاه‌هاي املاك از ايتاليايي‌ها مي‌خواستند كه به خانه‌هاي سالمندان بروند. حتي پدر داگوستينو هم پشت شان در مي‌آمد. كشيش به لوچيا گفته بود: «لوچيا، شما آن‌جا همدم‌هاي بهتري پيدا مي‌كني.»
اين مارياي رخت شوي يك بچه داشت، ولي شوهر نداشت. ماريا به لوچيا لبخند زد، بعد به دقت به ويترين چشم دوخت.
قناد گفت: «دوشيزه مندس مي‌خواهد يك لطفي در حقش بكنيد.» لوچيا دست‌كش‌هاي چرمي‌اش را درآورد و توي كيفش گذاشت.
«چه لطفي؟»
ماريا گفت: «دختر كوچولوي من، امروز روز تولدش است. هفت سالش مي شود.»
لورنزو گفت: «حتما ترسا كوچولو را مي‌شناسيد.»
لوچيا گفت: «بله.» در واقع بچه را با دوست‌هايش ديده بود كه كرت‌هاي سبزي حياط پشتي خانه‌اش را لگد مي‌كردند.
«امروز تو رخت‌شوي خانه سرم خيلي شلوغ بود، خيلي شلوغ، صف بسته بودند، تمام روز كار داشتيم و نتوانستم بروم بيرون كيك تولد براي بچه‌ام بخرم.»
«بله». لوچيا يادش آمد كه صاف كردن ديرك‌هاي بوته‌هاي گوجه‌فرنگي دو روز وقتش را گرفته بود.
لورنزو گفت: «عرض كنم كه دوشيزه مندس يك كيك لازم دارد و من هم غير از كيك شما كيكي ندارم. گفتم شما بهترين مشتري ما هستيد و البته بايد صبر كنيم و از خودتان بپرسيم.»
ماريا گفت: «تمام قنادي‌ها بسته‌اند. امروز تولد دختر كوچولويم است.»
دست‌هاي لوچيا لرزيد. حرف‌هايي را كه دكتر درباره‌ي عصبانيت گفته بود يادش آمد. ولي اين را ديگر نمي‌توانست تحمل كند «هر هفته من كيك خودم را مي‌خرم. مي‌داني چند سال است كه اين كار را مي‌كنم؟ حالا سرو كله‌ي اين مولي پيدا شده و تو مي‌خواهي كيك من را به او بدهي؟»
لورنزو دست‌هايش را مثل پسر بچه‌ها از هم باز كرد. «لوسي عصبي نشو. خواهش مي‌كنم، لوسي.»
لوچيا با انگشت روي سينه‌اش زد. «نه. به من نگو لوسي. لوچيا.»
لورنزو گفت: «خواهش مي‌كنم، لوسي.»
«اين‌قدر نگو خواهش مي‌كنم، لوسي. نو پارلاره اينگلس. ايتاليونو.»
لورنزو گفت: «امشب شيريني شكري يا چند تا كانوليس بهت مي‌دهم. همين الان پختم‌شان. خيلي خوشگلند.»
«من هفته‌اي يك دفعه مي‌آيم اين‌جا و كيك نيكو را مي‌خرم.»
لورنزو گردن كج كرد. انگار مي‌خواست چيزي بگويد، ولي حرفي نزد. باز چند لحظه صبر كرد.
گفت: «لوچيا، به آن دختر كوچولوي بيچاره فكر كن. روز تولدش است.»
«پس يك كيك برايش بپز. اگر خيلي دوستش داري خودت اين لطف را در حقش بكن.»
لورنزو گفت: «لوچيا، وقت نيست.» مهماني تا چند دقيقه‌ي ديگر شروع مي‌شد. به علاوه تازه وسايلش را شسته و آرد و تخم‌مرغ و شكر را سر جايش گذاشته بود.
گفت: «لوچيا، كار درست اين است. از خودت بپرس اين‌جور وقت‌ها اگر نيكو بود يا پدر من چه‌كار مي‌كردند؟»
«من نمي‌دانم آنها چه‌كار نمي‌كردند. آنها فراموش نمي‌كردند كه مردم‌شان كي‌بودند. آنها به خاطر اين مولي‌ها فوري اپانيايي حرف نمي‌زدند.»
لوچيا آن‌قدر به لورنزو زل زد كه صورتش را برگرداند. بيرون، باد ورق روزنامه‌اي را از پياده‌رو بلند كرده بود و برگ‌ها را به پنجره‌ي قنادي مي‌زد. از جايي تو خيابان كومون صداي موتور ماشيني بلند شد. لوچيا ياد نيكو افتاد كه چه‌طور وقتي آخرين روزهاي عمرش را ناخوش‌ تو رخت‌خواب افتاده بود، بيرون مي‌آمد و از بچه‌ها مي‌خواست كه سر و صدا نكنند و بچه‌ها بهش مي‌خنديدند و دم مي‌گرفتند پيرزن ديوانه برگرد برو تو خانه.
لورنزو بدون اين‌كه به كسي نگاه كند با صدايي كه تقريبا زمزمه بود حرف مي‌زد. گفت: «لوچيا، فقط همين يك دفعه.»
لوچيا گفت: «نه، نه. من كيكم را مي‌خواهم»
ماريا گريه‌اش گرفت: گفت: «ديوس ميو، واي خدا دختركم.»
لورنزو تكيه داد. «متاسفم، دوشيه مندس.»
ماريا به طرف لوچيا برگشت. گريه مي‌كرد. گفت: «روز تولد دخترم است. هيچ وقت من را نمي‌بخشد. شما مگر بچه نداريد؟»
لوچيا گفت: «من سه تا بچه دارم. و هرگز روز تولدشان را فراموش نكرده‌ام. هيچ‌وقت هم كارهايم را نگذاشته‌ام دم آخر.»
ماريا گفت: «من سر كار بودم. فقط من هستم و ترسا. بايد دست تنها بزرگش كنم.»
لوچيا رو به لورنزو چرخيد. گفت: «مگر من مقصرم؟ زودباش، كيكم را بگذار تو جعبه.»
لورنزو كيك را از ويترين بيرون آورد و توي يك جعبه‌ي شيريني سفيد مقوايي گذاشت. دست‌هايش نرم وس فيد بودند. چند دور نخ قند را از قرقره‌اش بيرون كشيد، دور جعبه بست، بعد با حركت تند مچ‌هايش نخ را از سر قرقره پاره كرد.
لوچيا دستكش‌هايش را دستش كرد. به طرف در كه چرخيد ماريا بازويش را گرفت. گفت: «التماس مي‌كنم. خواهش مي‌كنم، كيك را از شما مي‌خرم. ده دلار به شما مي‌دهم.»
لوچيا بازويش را كشيد و دستش را آزاد كرد. «من پول تو را نمي‌خواهم.»
«خب، بيست دلار مي‌دهم.» ماريا يك اسكناس تا شده از جيب لباسش بيرون كشيد و توي دست لوچيا گذاشت. «خانم رانساولي، خواهش مي‌كنم قبول كنيد.»
لوچيا سعي كرد اسكناس را توي دست‌هاي ماريا بچپاند ولي ماريا انگشت‌هايش را مشت كرده بود و زد زير گريه. گفت: «شما نمي‌توانيد اين كار را بكنيد.»
لوچيا اسكناس مچاله شده را زمين انداخت و در را باز كرد. ماريا روي پاهايش افتاد و اسكناس را برداشت. جيغ زد: «گفتار آشغال، پوتا!»
لوچيا به پشت سرش نگاه نكرد. آهسته به طرف پايين خيابان نيوبري راه افتاد، مواظب بود پا روي يخ نگذارد. اصلا آن دختره‌ي رخت‌شوي، يا حتي لورنزو، چه فكري درباره‌ي لوچيا مي‌كردند؟ آن‌ها از فداكاري‌ چي مي‌دانستند؟
لوچيا از كوچه ي پشت خانه‌اش صداي جيغ شنيد، فرياد ميخ‌كوب كننده ي ترس آوري كه در خيابان طنين مي‌انداخت و تو كوچه مي‌پيچيد و پژواك صدايش به ديوارها و سطل‌هاي آشغال مي‌خورد. لوچيا مارياي رخت شوي را مجسم كرد كه تلوتلو خوران دست خالي به خانه پيش دخترش مي‌رفت و صورت قرمز كج و كوله‌ي دختربچه را مي‌ديد وقتي كه دوست‌هايش مي‌آمدند و از كيك هم خبري نبود.
با اين همه آيا آن‌ها هيچ وقت از معناي رنج سر در مي‌آورند؟ آن‌ها چيزي نمي‌دانند. چراغ راه پله كم نور بود و لوچيا با دست آزادش نرده‌ها را گرفت. سر هر پله مي‌ايستاد. مي‌گذاشت لرزش جريان درد از پشتش رد بشود، بعد از پله بالا مي‌رفت.
تو آشپزخانه، درپوش شيشه‌اي را برداشت و كيك هفته‌ي گذشته را بيرون آورد. هواي زير درپوش بوي شيريني و پختگي مي‌داد. كيك دست نخورده بود. انگار يك قالب گلي از كيك تازه بود. وقتي لوچيا كيك را به طرف ظرف آشغال مي‌برد، لايه‌ي سفت شده‌ي شكلاتي شكست و مثل خرده‌هاي كي ظرف سفالي روي زمين پخش و پلا شد.
خرده‌هاي شكلات را جارو كرد، با اسفنج لكه‌هاي شكلاتي خشك شده چسبيده به بشقاب زير كيك را شست، بعد در جعبه‌ي كيك را باز كرد، كيك تازه را درآورد و زير درپوش شيشه‌اي گذاشت. بيرون تاريك بود و نور پنجره‌هاي صدها خانه بالاي تپه‌هاي اطراف شهر مثل گوي‌هاي روشن كوچك لابه‌لاي درخت كريسمس مي‌درخشيدند. به بچه‌هايش فكر كرد. بچه‌هايي كه تو همين تپه‌ها بودند، بچه‌هايي كه حالا با فرزندان شان شام و ناهار مي‌خوردند- همان پسربچه‌ها و دختر كوچولوهاي سفيدي كه از بغل مادرهاي‌شان آويزان بودند، به ژاكت‌شان چنگ مي‌زدند، و تا وقت رفتن با هم پچ پچ مي‌كردند. نزديك پنجره سرد بود. لوچيا لرزش گرفت و از كنار پنجره دور شد.
سر ميز آشپزخانه، زير عكس‌هاي نيكو و بچه‌ها نشست. به در چشم دوخت و مثل هميشه آرزو مي‌كرد، شايد ضربه‌اي به در بخورد، يا اين‌كه در باز بشود و يكي از بچه‌ها، فقط يكي‌شان، از در بيايد تو.

 

 

 

تماس با ما

محبوب کنید