> جشن تولد2

In order to view this object you need Flash Player 9+ support!

joomla templates and joomla extensions by zootemplate.com Get Adobe Flash player

جشن تولد2

 

 

 

 

 

 

 

جشن تولد
اولين بارم بود كه سراغ وكيل و زنش مي‌رفتم. اتاق پذيرايي خانه‌اش نيمه تاريك بود. روشنايي روز به زحمت از لابه‌لاي پرده‌هاي توري و بوته‌هاي انبوه كاج تو مي‌آمد. خانم خانه را ديدم كه لباسي به تن داشت با نقش پروانه‌هاي بزرگ، كه روي مبلي با روكش چلوار سفيد نشسته بود. شرابه‌هاي بلوري چلچراغي كه بالاي سر من از سقف آويزان بود، هر بار كه ماشين سنگيني از خيابان عبور مي‌كرد، به هم مي‌خورد و جيرينگ جيرينگ صدا مي‌داد. وقتي رفته رفته چشمم به نور كم اتاق عادت كرد، آن روبه‌رو، كنج اتاق، زير نخل تزييني متوجه يك چارچوب شبيه تخت بچه‌هاي نوپا شدم با نرده‌هاي چوبي. مردي نشسته بود و گلدوزي مي‌كرد.
خانم صاحبخانه نه او را معرفي كرد، نه نگاهي به او انداخت، به همين علت صلاح نديدم سوالي بكنم كه از ادب به دور باشد، او را ناديده گرفتم، اما دلهره‌ داشتم. معمولا اين‌ جور ديدارها كوتاه است براي همين وقتش كه سرآمد بلند شدم و خداحافظي كردم. موقع خروج نگاه كنجكاوانه‌اي به آن تخت كوچك انداختم اما تنها نيم رخي را ديدم كه روي گلدوزي خم شده بود. خانم ميزبان كه مرا بدرقه مي‌كرد، پيش از خداحافظي با كمال مهرباني مرا به جشن تولد شوهرش شنبه‌ي هفته‌ي بعد، دعوت كرد.
در اين شهر كوچك غريب بودم و چيزي از عادات آن‌ها نمي‌دانستم، از جمله چيزي را كه در تالار پذيرايي وكيل ديدم به حساب خصوصيات مردم آن‌جا گذاشتم. اميدوار بودم در ملاقات بعدي از ته و توي ماجرا سر در بياورم.
روز موعود لباس مرتبي پوشيدم و به سوي ويلاي وكيل راه افتادم. خانه، به بركت اين‌كه بزرگ‌ترين خانه‌ي شهر بود، از فاصله‌ي دور به چشم مي‌آمد. به افتخار آن روز خانه را چراغاني كرده بودند و نور چراغ‌ها در رودخانه ي مجاور منعكس شده بود كه از كنار خانه مي‌گذشت. نماش آتش‌بازي هم در تالار شهرداري برقرار بود. افراد مقر ميليشيا هم همراه كل جمعيت شهر در جشن تولد او شركت كردند.
از پرچين و در چوبي گذشتم. دهليزي كه از در ساختمان واردش مي‌شدي مثل روز روشن بود. از آن‌جا يك راست به تالار وارد شدم. نور چلچراغ چشمم را زد. مبل‌ها بدون روكش سفيد بودند. به صورت سرخ كشيش و صورت زرد خانم و اقاي داروساز نگاه كردم. دكتر و رئيس اتحاديه‌ي تعاوني هم خانم‌هاي خود را آورده بودند و صاحب كارخانه‌اي هم كه براي دولت قلم‌دان مي‌ساخت، آمده بود. او هم زنش را آورده بود. جناب وكيل به استقبال من آمد.
تبريك گفتم و هديه‌ي خودم را تقديم كردم، خانم كه لباس بسيار زيبايي پوشيده بود، دعوتم كرد كه بنشينم. اول فرصتي دست نداد دور و برم را خوب نگاه كنم. بعد در گفت‌و گوي دسته‌جمعي شركت كردم و در آن شلوغي، بدون اين‌كه كسي متوجه بشود سرم را برگرداندم، كنج تالار را نگاه كردم. بله درست مي‌ديدم. زير نخل تخت را ديدم و مرد را كه امشب سر و وضعش مرتب‌تر از دفعه‌ي پيش بود. صورتش را گذاشته بود روي دست‌هايش و چرت مي‌زد. تا حدودي كه ادب اجازه مي‌داد به آن گوشه خيره شدم، اما مهمان‌ها كه ظاهرا مرتب در اين‌خانه پلاس بودند، كوچك‌ترين توجهي به مرد نداشتند و با حرارت حرف مي‌زدند، خب آمده بودند به جشن تولد. به نظرم آن مرد سنگيني نگاه مرا حس كرد. لحظه‌اي بيدار شد، اما دوباره بلافاصله گرفت خوابيد و هيچ محل نگذاشت.
وسط خنده‌ها و گپ زدن‌ و سر به سر داروساز و كشيش گذاشتن، سعي مي‌كردم جوابي براي معما پيدا كنم. درهاي تالار چارلنگه باز شد و پيشخدمت‌ها ميزي را به وسط تالار كشيدند و كارد و چنگال گذاشتند و غذاها و نوشيدني‌هاي رنگارنگ آوردند و چيدند. بچه‌هاي ميزبان هم آمدند و منظره‌ي قشنگ شام شور و هيجاني در مهمانان ايجاد كرد. بعد از خالي كردن نخستين جام‌ها و شوخي‌هاي آقايان صداي كارد و چنگال و جرينگ ليوان‌ها صداي ترانه‌اي را شنيدم. بله مرد توي قفس زده بود زير آواز. «ولگا، ولگا...» و آواز حزين و خاطره انگيز او را بالالايكا همراهي مي‌كرد. جمعيت نسبت به اين آواز با بي‌اعتنايي برخورد كرد طوري كه گويي قناري آواز مي‌خواند.
بعد از اين ترانه، مرد «سيه چشم» را خواند و بعد از آن ترانه‌هايي پيوسته شادتر و پرشورتر. دسر را تقسيم كردند. ابري از دود سيگار اتاق را پوشانده بود. ديدم بچه‌هاي صاحبخانه از مادرشان اجازه گرفتند، تنگي را از روي ميز برداشتند دويدند طرف قفس و از لاي نرده‌ها ريختند توي ليواني كه به دست آن مرد داده بودند. او هم بالالايكا را گذاشت كنار و در نهايت آسودگي ليوان را سركشيد و بعد دوباره آواز خواند. كشيش با من درباره‌ي تئوري داروين بحث مي‌كرد و به اين جهت نمي‌توانستم درست دقيق بشوم. اما همه‌ي حواسم پيش او بود. كشيش مي‌گفت: «بعضي‌ها ادعا مي‌كنند كه آدم از نسل ميمون است. خب، يك چيز مسلم است. كسي كه چنين مزخرفاتي را مي‌بافد لابد خودش از نسل ميمون است.» كله‌ام گرم بود، اما متوجه شدم مرد درون قفس هم حال طبيعي ندارد.
ميزبان كه متوجه مسير نگاه من شده بود، خنده‌كنان پرسيد: «شما او را نمي‌شناسيد؟ اين سليقه‌ي زنم است. دوست نداشت توي تالار پذيرايي قناري و اين چيزها نگه دارد. مي‌گويد خيلي پيش پا افتاده است. زنده گرفتم. نترسيد، كاملا رام شده.»
مهمانان ديگر سرخوش رفته بودند تو بحر مرد و بالالايكا. وكيل توضيح مي‌داد: «اهلي است. چند سال پيش وحشي بود، خسارت‌هايي هم وارد كرد. اما حالا ديگر كاملا رام شده و توي خانه نگه مي‌داريم. گلدوزي مي‌كند، بالالايكا مي‌زند، آواز مي‌خواند. گاهي هم هوس چيزهاي ديگري به سرش مي‌زند.»
من خجولانه گفتم: «شايد اشتياق آزادي را دارد و شوق حركت. به هر حال موجودي متفكر است.»
وكيل از حرف من دلخور شد: «مگر اين جا بد مي‌گذرد؟ زندگي‌اش تامين است، سقفي بالاي سرش هست، غم و غصه هم ندارد. تربيتش كرديم كه از دسمان غذا مي‌خورد. ملاحظه كرديد. خطرناك هم نيست. فقط روز جشن ملي و سالگرد انقلاب مي‌گذاريم برود چرخي بزند. مي‌رود و برمي‌گردد. خب، شهر هم كوچك است و جايي ندارد همان موقعي كه وكيل براي من توضيح مي‌داد. سوژه‌ي بحث چشم گرداند. چين به ابرو انداخت. كشيش با چنگال يك تكه پنير سوئيسي به دهان مي‌برد، وسط كار خشكش زد. صحبت قطع شد. قاشق از دست رئيس اتحاديه ي تعاوين افتاد. حتي وكيل هم ناگهان جدي شد. مرد نگاه غريبي به ميز شام انداخت، بالالايكا را برداشت و خواند: «به پيش به پيش، كارگر به پيش!...»
همه نفس راحتي كشيدند. كشيش پنيرش را فرو داد و همه با رغبت گوش دادند. وكيل با خوشحالي محكم به پاي خود كوفت و داد زد: «بيست، بيست!». داروساز از خنده دل درد گرفت. فقط خانم وكيل بود كه دلخور شد.
به شوهرش گفت: «عزيزم! ديروقت است، فكر نمي‌كني بچه‌ها بايد بروند بخوابند. روي او هم پتو مي‌اندازيم تا امشب ديگر نخواند.»
وكيل گفت: «بله، حالا انقلابي هم بايد كمي بخوابد!»
پاسي از شب گذشته، من هم ميان آخرين مهمانان بودم. موقع رفتن از كنار قفس رد شدم. يك شمد بزرگ گلدوزي شده كه گل‌هاي درشت بنفش داشت انداخته بودند روي آن. احساس مي‌كردم از زير پتو زمزمه‌ي بالالايكا مي‌آيد. سرود «به پيش به پيش...» را مي‌شنيدم.

 

 

 

 

 

 

 

تماس با ما

محبوب کنید