> بازي تاس

In order to view this object you need Flash Player 9+ support!

joomla templates and joomla extensions by zootemplate.com Get Adobe Flash player

بازي تاس

 

 

 


پل ترو متولد ماساچوست، 1941 از پدري فرانسوي- كانادايي و مادري ايتاليايي به دنيا آمد. عمده‌ي آثارش به سفرنامه‌نويسي معروف است. معروف‌ترين اثرش «بازارچه ي بزرگ راه آهن» نام دارد. چند جايزه‌ي معتبر هم در كارنامه‌ي او ثبت شده است. دو فرزندش نويسنده و فيلم نامه نويس هستند. آثار تعدادي از او منتشر شده و برخي از آنها هم به فيلم و سريال تبديل شده است.
بازي تاس
از پياله فروشي پرادايس لاست كه بيرون مي‌آمديم، در سرسراي هتل، چشمم به مرد جواني افتاد كه به زور راه خود را باز مي‌كرد و با صداي بلند و تحريك آميزي براي اين‌كه توجه مرا جلب كند، گفت: «حالا همه چيز را شنيده‌ام!» اميدوار بودم كه سكوت و لبخند ملايم من او را آرام كند.
گفتم: «من مدير اين‌جا هستم، چه خدمتي از دستم بر مي‌ايد.»
سي و يك دو ساله بود و جذاب- با موهاي فرفري، پيراهن تيره‌اي پوشيده بود كه چهره‌ي برافروخته‌اش را برجسته‌تر نشان مي‌داد. نفس بريده و كمي سراسيمه، مثل كسي بود كه با يك فحش خوردن كم آورده باشد. مثل مردي كه زني با سيلي خوابانده بيخ گوشش.
«آن يارو را مي‌بيني؟ زده به سرش!»
خواستم بگويم آن مرد ادي آلفانتاست، يكي از پاهاي ثابت محل و آدم معقولي است و هميشه با زنش شريل مي‌آمد، كه او را مي‌پرستيد، حسابدار شناخته شده‌اي در بازار است و دفتر كاري در خيابان بي‌شاپ دارد. خيلي جدي و البته موفق. چيزي كه در او بيش‌تر دوست داشتم، عطش و اشتياق او به قمار بود. ادي اولين حسابداري نبود كه من مي شناختم و مي‌دانستم، قمار مي‌كند، گرچه كثافت ميز قمار با اعتبار ستون بدهكاران و بستانكاران دفتر كل جور در نمي‌آمد و او را مخالف افكار عمومي و بي پروان نشان مي‌داد. شرط‌بندي‌هاي او هم معتبر بود. معمولا برنده مي‌شد. مي‌گفت روش مخصوصي دارد.
ادي چشم دراند و دور و بر را ديد زد، اما حواسش چنان پرت بود كه مرا نديد. زنش كجا بود؟ شريل زن ريزه اندام و تقريبا كوتوله‌اي بود، با موي كوتاه، اندام ظريف، دست و پاي كوچك و خيلي تر و تميز و خوش‌پوش كه هميشه مرتب لباس مي‌پوشيد و سفيد بود به خصوص پيش ادي آلفانتاي گنده‌ي سياه كه به پرمويي خودش مي‌نازد. ادي هميشه به شريل مي‌باليد و او را جفت مناسبي مي‌انست براي خودش، به قول اهالي هاوايي اوله‌اش بود و معلوم بود كه از سرش هم زيادي است. مقداري ايرادگير بود كه خصوصيت قومي و نژادي اهالي هاوايي در بسياري از ازدواج‌هاي بين نژادي به حساب مي‌آمد. اعتماد به نفس داشت و خيلي مشتاق بود كه درست رفتار كند و كارها را پيش ببرد هرچند خيلي مطمئن نبود چه‌كاري درست است. از حضور تماشاگران معذب بود. تماشا هم مي‌كردند.
دفعه‌ي بعدي كه خوب به كافه نگاه كردم، ادي را با فنجان تاسش ديدم كه آن را تكان مي‌داد و تلق تلوق آن را در مي‌آورد. رفيق همسترا فنجان چرمي و جفت تاس‌ها را از بانكوك آورده بود، جايي كه مردها با تاس ريختن تعيين مي‌كردند چه كسي بايد پول نوشابه‌ي بقيه را حساب كند. اغلب مي‌رفتم تو نخ صورت‌هايي بي‌حالت و نيش‌هاي بازي كه به ديگران مي‌فهماندند در بازي‌هاي‌مان چه‌قدر جدي و حيوان صفت هستيم.
امشب حواسم نه به بازي كه به رقيب ادبي بود، كم پيش مي آمد كه موج‌سواران را در پرادايس لاست ببينم. البته موج سوارهاي درجه يكي مثل آن رفيق‌ تري را ديده بوديم كه مي‌آمد يك هفته مي‌ماند تا موج‌سواري كند، اما آدم‌هاي محلي چهار فصل مثل او كم گير مي‌آمد، پابرهنه، چهارشانه، پاهاي عضلاني و خالگوبي روي كمر و يكي ديگر بين شانه‌هايش. اسمش كودي بود و همه‌ي خالگوبي‌هاز پارگي پيراهنش به چشم مي‌آمد. كلاهش را وارونه گذاشته و موهاي بلندش آفتاب خورده بود به رنگ و بافت كاه. چشم‌هايش بي‌حال و حالي بود، پوستش سوخته بود و يك كپه كك و مك به بي‌باكي اش مي‌افزود. جوان بود، فوقش بيست و دو سه سال داشت. ادي آلفانتا بالاي چهل بود و تاس بازي آن دو با هم مسخره به نظر مي‌رسيد. حسابدار سيه چرده با پيراهني كه تو شلوار گذاشته بود و دو قلمي كه در جيب سينه گذاشته بود با جواني بازي مي كرد كه يك پيراهن و شلوارك نيم‌دار به تن داشت و كلاه استاسي، شلوارك كوئيك سيلور و پيراهن لوكال موشن. پاهايي كثيف با انگشتاني كبود و خون مرده داشت.
تري گفت: «موش آبي»
هر دو خم شدند و روي پيشخان تاس مي‌ريختند و من فكر كردم چه بازي غم‌انگيزي درآوردند تا بي‌جهت شكم خود را صابون بزنيم و دلخوش كنيم كه بنشينيم و پيش بيني كنيم كه كدام برنده مي‌شوند. تمام بازيكنان به نظر من بازنده‌هاي واخورده بودند. بازي‌ها سرگرمي مردم در اوقات فراغت بود. عمدتا مردها، كساني كه تحمل تنهايي را نداشتند و با مطالعه بيگانه بودند. تاس ريختن و خنده‌هاي ريز معني‌دار و صداي تلق تلق و نقطه‌هايي كه تعيين كننده بود بي‌رحمي خاصي داشت.
يا بازي بي‌ضرري بود كه نيازي به تفسير و تعبير ندارد؟ يك جاي كار مي‌لنگيد. بنابراين رو برگرداندم. چيزي كه بيش‌تر به چشم مي‌آمد غيبت زن ادي بود. براي اولين بار زن ادي همراهش نبود. خنده‌هاي ادي اين قضيه را بيش‌تر به چشم آورد و موج‌سوار را گرفته بود. وقتي تاس مي‌ريخت، صداي تاس‌ها را در مي‌اورد، دهانش زيادي باز بود و صداي خنده‌هايش آزاردهنده بود و هر وقت برنده مي‌شد بازوي موج‌سوار را مي‌فشرد. ادي سياه و برنزه بود و طرف بور و برنزه بود و حس كردم علاقه‌اي بين شان هست. خوشحال بودم كه مي‌ديدم مي‌خندند. دوست داشتم فكر كنم كه هتلم پناهگاه است.
به پشت ميز كارم برگشتم براي اين‌كه از اوضاع سر در بياورم و به چن گفتم كه ادي آلفانتا تنها آمده است.
چن گفت: «زن ادي طبقه‌ي بالاست. اتاق 802 را به آنها دادم. چند ساعت پيش اتاق گرفتند. يك شب.»
اقامت يك شبه‌ي زوج هونولولويي در هتل هونولولويي عجيب بود. شايد خانه را سمپاشي كرده‌اند، ولي اگر اين كار را بكنند يا بايد آخر هفته كارشان را مي‌كردند يا به جزاير مجاور مي رفتند.
«اين گل‌ها را الان براي خانم آلفانتا فرستاده‌اند.»
دسته گل روي ميز بود. روي كارت تبريك نوشته بود، تولدت مبارك عزيزم عشق من، ادي.
يك ميان پرده ي عاشقانه‌ي تولد كه مسئله را روشن مي‌كرد. من ليست مهمانان ماه را در دفتر كارم بررسي كردم. بعد رفتم پايين چيزي بنوشم، ادي را ديدم كه بطري را در دست گرفته و دل‌نگران با آن ور مي‌رود. اثري از موج‌سوار نبود و يادم آمد كه سرشب مرد فراري ادي را نشان داد گفت كه زده به سرش.
اما ادي تجسم آرامش بود. تا حدودي آرام‌تر از معمول بود، تنها اما خشنود به نظر مي‌آمد. آيا قمار او را به فكر فرو برده بود؟ به هر حال بازي تمام شده بود.
آيا موش آبي شكستش داده بود؟ آخرين باري كه او را ديدم مرد جوان را به سمت پيشخانه هل مي‌داد و صداي تلق و تلق تاس پيچيده بود و داد مي‌زد كه به او برسند تشنه است. به ارامي روي بازوي خالگوبي شده‌ي مرد جوان مي‌زد. نمي‌خواستم فضولي كنم اما به نظرم رسيد كه يك خبرهايي هست، دو مرد آن وسط جست و خير مي‌كردند و به تاس‌بازي مي‌خنديدند.
ديدم ادي بي‌هوا فنجان تاسش را تكام مي‌دهد. گفتم: «كي برنده شد؟»
او گفت: «شب در خدمت‌تان هستيم.» صداي خنده‌اش مثل تكان خوردن تاس‌هاي توي فنجان بود.
مي‌دانستم و محض امتحان پرسيدم: «عجب. جش گرفتيد؟»
تاس‌ها را انداخت و اخم كرد. از تركيب تاس‌ها خوشش نيامد و تاس‌ها را به سرعت جمع كرد و گفت: «تولد شريل است. تولد مهمي است. چهل سالگي. پارسال به لاس وگاس رفته بوديم. شريل رو دور شانس بود. پانصد دلار سر ميز برد. بچه‌ها آمدند و او را دوره كردند. مي‌گفتند تو توي دو شانس هستي. بايد بودي و مي‌ديدي.»
ادي ايستاد و لبخند نصفه نيمه‌ي مرا ديد. به فكر فرو رفتم. سوال بر زبان نيامده را گرفت.
ادي گفت: «من خوشم مي‌آيد.»
شريل با آن كفش‌هاي كوچكش وسط جمعي قمارباز اميدوار گير افتاده بود و ادي مثل كسي كه تو سگ‌ بازي قهرمان شده باد به غبغب مي‌انداخت: «پارسال جشن تولد او يك هفته رفتيم آموزش غواصي، مدرك هم گرفتيم. معركه بودم. فكر مي‌كردم اين هم قمار است. از وحشت نزديك بود غرق شوم. همه از سرعت يادگيري شريل ذوق كردند. همه‌ي آنها دور او جمع شده بودند. بايد بودي و مي‌ديدي.»
از يادآوري خوشحال شد انگار مي‌خواست او را مجسم كند. تاس‌ها را دوباره جمع‌ كرد و لبخندي زد و تاس‌ها را انداخت.
گفت: «سي و پنج سالگي‌اش معركه بود. او را به ديسني‌لند برديم. مثل بچه‌ها شلوغ مي‌كرد.»
مي‌خنديد، نفس عميقي كشيد. «رس طرف را كشيد.»
دوباره فنجان تاس‌ها را تكان داد و تاس ريخت. پرسيدم: «حالا كجاست؟»
ادي سرخوش تاس ريخت و گفت: «يك موج سوار براش پيدا كردم. الان بالا هستند.»
پرسيدم: «كي برد؟»
ادي گفت: «خودت چي فكر مي‌كني؟»
جوان ژنده‌پوش رفت تو اتاق. شست پاس كبودش را به فرش ماليد، چراغ كم نور بود. شريل با لباس تولد روي تخت ولو بود. بچه‌ي قد درازي بود. يك طعمه و شكار. آخر عاقبت قمار بي‌سر و صدا. تصورات من بود. آن‌ها بالا بودند و ادي پايين. كسي هم از آخر و عاقبت ماجرا خبر نداشت. پايان غم‌انگيز قمار.
گفتم: «چه عرض كنم.»
ادي فقط مي‌خنديد. سوال را فراموش كرده بود.
كئولا و كاويكا به طبقه ي بالا فرستادم كه نزديك اتاق آلفانتا باشند تا دردسري درست نشود. بعدا به من گفتند كه موج‌سوار را ديدند كه بي‌قرار از اتاق بيرون زد. و شريل عصباني بود. بعد شريل و ادي را ديدم كه روي ايوان استراحت مي‌كنند. ادي هنوز تاس مي‌ريخت. شايد او تنها كسي بود كه آن‌چه را مي‌خواست به دست آورده بود.

 

 

 

تماس با ما

محبوب کنید