> جشن تولد3

In order to view this object you need Flash Player 9+ support!

joomla templates and joomla extensions by zootemplate.com Get Adobe Flash player

جشن تولد3

 

 

 


آنا ماريا شوا نويسنده‌ي آرژانتيني متولد 1951 است. شوا قلمي شيرين دارد و تلخ‌ترين داستان‌ها را چنان روايت مي‌كند كه خواننده را آزار ندهد. او از نسل نويسندگان مهاجر است. نويسندگاني كه ادبيات امروز جهان را رقم مي‌زنند. اثارش به زبان هاي مختلف ترجمه شده و اين داستان هم با اطلاع و اجازه‌ي ايشان ترجمه شده است.
جشن تولد
چراغ‌هاي كمي روشن بود و صداي بلندگوها تا آخر باز بود.
صداي نعره‌ي مجري كه لباس موش به تن داشت پيچيد: «همه توجه كنند. روي يك پا لي لي كنيد!»
بچه‌ها مثل روبوت‌هاي ديوانه روي يك پا بالا و پايين پريدند.
پدر دختري كه جشن تولدش بود لبخندي زد و رو به مادر يكي از مدعوين كرد و توي گوش او داد زد: «يادتان هست وقتي هفت ساله بوديم، چه آتش مي‌سوزانديم.»
زن جواب داد: «البته كه يادم هست. تلويزيون هم نداشتيم.» انتظار نداشت صدايش به گوش او برسد. متوجه سيلويا نشدند، همان دختري كه جشن تولدش بود كه از آن صحنه‌ي شلوغ كنار كشيد و با مجري كه لباس خرگوش به تن داشت صحبت كرد. چراغ‌ها را روشن كردند.
آقاي خرگوش گفت: «توجه كنيد. سيلويا مي‌خواهد يك چشمه شعبده‌بازي نشان بدهد. مي‌خواهد يك نفر را غيب كند!»
خانم موشه پرسي: «دلت مي‌خواهد كي را غيب كني؟»
سيلويا توي ميكروفن گفت: «خواهر كوچولوي خودم را.»
كارولينا، دختر بچه‌اي پنج ساله، شاداب و سر حال جلو آمد. معلوم بود كه قبلا تمرين كرده‌اند و قول و قرار گذاشته‌اند. براي اين‌كه خيلي راحت اجازه داد خواهرش او را زير ميز ببرد و روميزي را باز و پهن كند تا لبه‌ي آن به زمين برسد.
«اجي مجي لا ترجي! تمام.»
وقتي روميزي را برداشتند، كارولينا نبود. بچه‌ها هيچ ذوق نكردند. خسته بودند و مي‌خواستند كيك بخورند. اما بزرگ‌ترها واقعا تحت تاثير قرار گرفتند. پدر و مادر سيلويا با غرور به هم ديگر نگاه مي‌كردند.
خانم موشه گفت: «حالا ظاهرش كن!»
سيلويا گفت: «بلند نيستم. از تلويزيون ياد گرفتم. قبل از اين‌كه ظاهر كردن را ياد بدهند، بابا گفت كانال را عوض كنم.
همه خنديدند و خانم موشه رفت زير ميز كه كارولينا را بيرون بياورد. ما خبري از كارولينا نبود. توي آشپزخانه و دست‌شويي طبقه‌ي دوم را هم گشتند، زير مبل‌ها، پشت قفسه‌ي كتابخانه و همه‌جا را گشتند. با دقت وجب به وجب خانه را زير و رو كردند، اما خبري از كارولينا نبود.
مادرش كمي نگران به نظر مي‌آمد و پرسيد: «سيلويا، كارولينا كجاست؟»
سيلويا گفت: غيب شده! حالا هم مي‌خواهم شمع‌ها را فوت كنم. كلي هم بستني و يخمك داريم!»
موقع شعبده‌بازي پدر دختر دم پله‌ها ايستاده بود و هيچ‌كس نمي‌توانست بدون آن‌كه او متوجه شود از پله‌ها پايين برود. اما طبقه‌ي پايين را هم گشتند. خبري از كارولينا نبود.
ساعت 10 شب كه آخرين مهمان‌ها هم رفتند و همه گوشه‌هاي خانه را گشتند آن هم نه يك بار، به كلانتري‌ها و بيمارستان‌ها زنگ زدند.
سال‌ها بعد سيلويا كه بزرگ شده بود براي دوستاني كه آمده بودند تا در مراسم شب اول مرگ شوهرش شركت كنند گفت: «آن شب چه حماقتي كردم. خواهر الان به درت مي‌خورد. توي چنين موقعيتي!»
دوباره زد زير گريه و حالا گريه نكن كي گريه كن.

 

 

 

تماس با ما

محبوب کنید